
متن عاشقانه بلند احساسی
دوستت داشتم و در تمام راه، ترس از دست دادنت با من بود،
تو نور صبح های روشن بودی، امید بخش ترین، قشنگ ترین، گندمزار در خشک سالی بودی،
همه ترس من از دست دادن تو بود
عشق چه بی صدا در میزند و بی باز شدن در داخل میشود
بی پایان ترین عشق من
عزیزم
سالهاست جاده را برای آمدنت پر از عطر یاس کردهام
میدانستم میآیی و من منتظر آمدنت بودم
با فرشی از گل های زیبا و قلبی پر از شوق
آمدی و چه خوش بود آمدنت
و چه بیرنگ شد انتظار در نگاه زیبای تو
و من
پر از بهانه با تو بودن شدم
کاش میشد بهانهها را جوابی شایسته داد
کاش نگاه دل فریب تو ماندگار و همیشگی بود
و من
سالها از تپش قلبم برای تو قدرتمند میشدم
با این همه قدر دان تک تک لحظههای با تو بودنم
حتی اگر شایستگی ماندن در کنارت را نداشته باشم
به خود میبالم که با تو بودن را هر چند اندک تجربه میکنم
و سالها خاطرم از حضور روشن تو پر نور خواهد بود
و همچنان راه از عطر حضور تو تا بیانتها معطر
لحظههای با تو بودن زیبا و فراموش ناشدنی است
و من میخواهم تا باز زیباترین لحظهها را با تو تجربه کنم
بیانتهاترین عشق من دوستت دارم
به رسمِ “رفاقت” برایت دعاهای خوب می کنم ؛
دعا می کنم خنده هایت از تهِ دل باشد ، و غم هایت سطحی و زود گذر
دعا می کنم راه موفقیتت هموار باشد و انگیزه های صعود و پروازت ، بسیار …
دعا می کنم هیچ وقت در پیچ و تابِ زمانه ، بی پناه نباشی،
هرگز دلت نگیرد،
و چشم های روشنت، هرگز خیس و اشک آلود نباشد !
دعا می کنم عاشقِ کسی باشی ؛
که عاشقت باشد،
و کسانی کنارت باشند ؛
که تو را می فهمند و هوای دلت را دارند …
من خوشبختی ات را ، شادی ات را ، آرامشت را ؛
من آرزوهای زیبای تو را آرزو می کنم …
آرزو می کنم به معنای واقعی “زندگی کنی” …
هر بار که ذهنم مشغول میشه،
تنها به عشق و محبت تو فکر می کنم
تا روحم آسوده خاطر شه و آرامش پیدا کنه!
این قدرت عشق و محبت توئه عزیز دلم!.
ناگهان تو از راه رسیدی
و خوشبختی مانند پروانه ای بود
که پر زد و روی شانه هایم نشست

متن عاشقانه بلند غمگین
باور کن
آنقدرها هم دشوار نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیند
که نمانند
نباشند
نبینند
و تــو اگر همه جهان را هم به پایشان بریزی
آنها همه بهانه های جهان را جمع می کنند
تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند که بروند دور شوند
که نمانند اصلا
به همین خاطر به دلت بسپار زمانی که از خستگی های دنیا پناه بردی به هر کسی
لااقل خوب فکر کن ببین از سر علاقه آمده، یا از سر … !
تا دنیایت پر نشود از دوست داشتن هایِ پر بغض
که دمار از روزگارت درآورد !
دلم تنگ است …
دلم به اندازه قفس تنگ است،
سکوت از کوچه لبریز است،
صدایم خیس و بارانی ست،
نمی دانم چرا؟
در قلب من پاییز طولانی ست …!
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است
آیا از خودت پرسیدی عاقبت این قلب عاشق چه می شود؟؟؟
آیا از خودت سوال کردی به کدامین جرم مرا رها کردی؟؟؟
کاش لحظه رفتن اندکی صبر می کردی و به گذشته می اندیشیدی
به گذشته ای نچندان دور به روز اول آشنایی
به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم...
تو رفتی!!!
کاش زمان رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو پیدا کرده بود با خود می بردی...
کاش می دانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم...
تو رفتی!!!
آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی!
عشق تو
شوخی قشنگی بود که خداوند با دل من کرد !
قشنگ بود امّا شوخی!!!!
حالا . . .
تو بی تقصیری !
خدای تو هم بی تقصیر است !
من تاوان اشتباه خود را پس می دهم . . . !
تمام این تنهایی
تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » بود
:: بازدید از این مطلب : 180
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0